سيد حسن مير جهانى طباطبائى

332

جنة العاصمة ( فارسي )

ظرف برمىداشت و در دهان خود مىگذارد هر چه مىجوئيد جوئيده نمىشد ، ولو هر چند به طرف راست و چپ دهان مىگردانيد ، چون مىخواست لقمه را جوئيده نشده فرو برد از دهانش بيرون مىافتاد مانند سنگ مىشد ، چون اين حالت بر ايشان طول كشيد در نزد رسول خدا بفزع درآمدند و گفتند : اى محمّد ! آن حضرت در جواب ايشان مىفرمود : اى محمّد ! گفتند : اى ابا القاسم ! در جواب ايشان فرمود : اى ابا القاسم ! گفتند : اى رسول خدا ! در جواب ايشان فرمود : لبّيك . عادت آن حضرت اين بود كه هرگاه آن حضرت را بنام احمد يا محمّد ندا مىكردند به همان نام‌ها جواب مىداد ، و هرگاه به كنيه او را ندا مىكردند به همان كنيه جواب مىفرمود ، هرگاه به نام نبى يا رسول خدا ندا مىكردند در جواب لبّيك مىفرمود . پس به آنها فرمود : چه مىخواهيد ؟ گفتند : يا محمّد ! ما توبه كرديم ديگر هرگز به نفاقى كه داشتيم برنمىگرديم . آنگاه آن حضرت بر روى دو پا ايستاد ، و دو دست خود را بجانب آسمان بلند كرد و گفت : بار خدايا ! اگر اينها راست مىگويند توبهء آنها را بپذير ، و اگر نه به من بنما آيت و نشانه‌اى را كه مسخى در آن نباشد ( و اين كلام براى آن است كه آن حضرت در حق امّت مهربان بود نمىخواست مسخ شوند ) . حذيفه گفت : چقدر شباهت داشت آن روز به روز قيامت ، چنانچه خداى تعالى فرموده : آن روز روزى است كه روهائى سفيد مىشود ، و روزى است كه روهائى سياه مىشود . بقيهء حديث فأمّا من آمن بالنبي صلّى اللّه عليه و آله ، فصار وجهه كالشمس في إشراقها و كالقمر في نوره . و أمّا من كفر من المنافقين و انقلب في النفاق و الشقاق ، فصار وجهه كالليل في ظلامه . و آمن بالنبي صلّى اللّه عليه و آله مائة رجل ، و بقي بالنفاق و الشقاق اثنان و سبعون رجلا ، فاستبشر النبي صلّى اللّه عليه و آله بإيمان من آمن ، و قال :